منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۸ مطلب با موضوع «اشعار :: دسته‌بندی نشده» ثبت شده است

۱۴مهر

خسته شدن از این غزل‌های ناتمام جا مانده در یادداشت‌هام، باعث شد که خودم رو مجبور به سرودن یک غزل کامل کنم، هر چند پر از عیب و اشکال:

یک گره از روسری‌ات کم کنی
کل جهان را همه ماتم کنی

یا که مرا باز به عمق خطر
معرکه‌سازی، پی مرهم کنی

سیل رقیبان مرا فوج فوج
بخت مرا دشمن عالم کنی

تا که به جنگی شده سنگین به من
پشت مرا بیش ز این خم کنی

چشم‌چران‌های لعین، غرق ذوق
چشم مرا لایق شبنم کنی

بیشتر از این به تو امید بود
کاش به من لطف دمادم کنی

آهوی زیبای من، ای نازنین
غرق سکوتم نکند رم کنی

در تب و تابم که مرا با سخن
حدِاقل مَحرم یک غم کنی

قصه دلدادگی‌ام را به تو
عدل نباشد ز دلت کم کنی

مسعود نصرتی (نوین)

۰۸مرداد

آه سردی مانده در یک حسرت طولانی ام
ناامید از آشنایان، برده ای کنعانی ام

کاروان هر جا رسد قصد فروشم می کند
من چه کردم کاین چنین مستوجب حیرانی ام!؟

هر که را دیدم به فکر سرنوشت خویش بود
من در این غربتکده آماج صد ویرانی ام

عشق را باید که در باور بگنجانم ولی
یادگار زخم های کهنه ی پنهانی ام

زخم هایی کز نگاهی بی وفا آمد پدید
تا ابد خون می چکاند از دل بارانی ام

عاشقی را خط زنید از دفتر اشعار من
من دگر یک درددل از سینه ای توفانی ام

مسعود نصرتی (نوین)

۰۸ارديبهشت

کوچول موچول تو کِی میای تا که دلو فدات کنم!؟
تو هِی به من بابا بگی، من نی‌نی‌جون صدات کنم

وقتی که می‌خندی منم به آسمون پر بکشم
وقت لالا هم که میشه یک دل سیر نگات کنم

قربون بی‌دندونی و قربون قاقا خوردنت
یعنی میشه یه روزی‌ام کفش قشنگ به پات کنم ...

الک دولک بازی کنیم، لِی‌لِی و تاب تاب خمیر
جریمه سوختنِشم یه بوس از اون لُپات کنم

چادر نماز ازم بخوای، بگم: «چرا قند عسل!؟»
با اون صدای ناز بگی: «بابا میخوام دعات کنم»

خیالبافی بسه دیگه، کو تا به اینجا برسه
تو زود زود دنیا بیا ببین چیکار برات کنم!


شاعر:

مسعود نصرتی (نوین)


آخرین ویرایش:

11 بهمن 1394

۲۶فروردين

منم و شانه‌ی انباشته از بار گناه
سرنوشتی که بشد با عملم تلخ و سیاه

منم و روزنه‌ای نور فراسوی افق
منم و یک بغل از خیره‌ترین نوع نگاه

خبر از یوسف مصری که دگر بازنگشت
خون یک بره که بر پیرهنی گشت گواه

رقص یک بید که با باد پریشان شود و
یاد یک یار گذر کرده کند گاه به گاه

عاقبت در گروی شمعم و پروانه نصیب
سوزش چشم و دل سوخته‌ای مملو ز آه


مسعود نصرتی (نوین)

۲۶فروردين

من گنه کرده‌ام و دل شده تاوان‌ده آن
ای امان از غمِ جانسوزِ شرربار نهان

همه امید من این است کرم فرماید
ورنه هیچم به توان نیست به جز اشک روان

سال‌ها می‌گذرد از پی هم لیک به من
عمر نوح رفته و من در پی آن کشتی‌بان

کاشکی در قفس از ناله بیافتم که مگر
صاحبم آید و من را ببرد گلشن جان

گنبدی یا که ضریحی که نشانی از او
بدهد بر دل سنگین شده از جور زمان


مسعود نصرتی (نوین)

۲۶فروردين


آه از آن روز که حتی به تمنا نخورند
کفتران حرم از گندم دست چو منی

مسعود نصرتی (نوین)

۲۸مهر

در قیاس روی تو ماه جهان را هیچ نیست
سوز پاییزی در آن آغوش گرما هیچ نیست

شعر تر گفتن ارادت‌های من باشد به تو
ورنه می‌دانم برایت شعر زیبا هیچ نیست

بارش برگ از دل پر درد باد حاصل شود
چون که می‌داند بدون عطر لعیا هیچ نیست

من به دل یک محفل آیینه برپا کرده‌‌ام
گرچه در این محفل از روی فریبا هیچ نیست

شایدم آیی شبی من را بری تا ناکجا
این دل بیچاره را اینجا و آنجا هیچ نیست

بی‌جهت از عشق من دوری نکن تا آخرش
قبر من گوید به تو با اشک و غوغا «هیچ نیست»


۰۱شهریور



از مشهد اوست که جمله جان می‌گیریم
اذن سفر از خواهرشان می‌گیریم

از سمت قم است مسیر منزلگه شمس
ما بوی بهشت به ارمغان می‌گیریم


شما هم به ما بپیوندید
موج وبلاگی دختر آفتاب
جشنواره ملی وبلاگ‌نویسی دختران آفتاب