منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۱۳ مطلب با موضوع «دلنگاره‌ها» ثبت شده است

۱۳تیر



دل‌تنگش شده‌ام!
کنج خلوت یک اتاق
تکیه به دیوار
شروع که می‌شد، پایانی نداشت مگر آنکه خودش بخواهد
حرف‌هایش را در سکوت می‌زد
خیالم را پرواز می‌داد
تنها من و او
دلبسته‌تر از دو دوست
سال‌هاست ...
سال‌هاست طعم خوش لحظات با او بودن را فراموش کرده‌ام
گذشته‌ای پر از وجودش و حالی پر از نبودنش
کاش گذشته را در حال زنده می‌کردم
کاش دوباره بر او چشم می‌دوختم
نگاهم خسته است
از دیدن آن‌هایی که می‌خواهند جایش را پر کنند
افکارم بغض کرده‌اند
می‌خواهم بازهم مرا با خود ببرد
ببرد به بلندترین جایی که گام‌های بشر از فتح آن عاجز است
جایی فراتر از دل‌مشغولی‌های زندگی
ساعتی، دقیقه‌ای و یا حتی لحظه‌ای ...
دلتنگش شده‌ام!
بدجور دلتنگش شده‌ام!

۲۸فروردين



شب، خصلت غریب‌نوازی روزگار است
مردمِ به ظاهر آشنای روز، همه در تاریکی شب غریبه‌اند
کوچه تن‌فرسوده گام‌هاست؛ لطافت نور چراغ‌ها آرامَش می‌کند تا به لالایی جیرجیرک‌ها بخوابد
سکوت کوچه، غربت را می‌خواند
کسی می‌آید
زمزمه قدم‌ها نوسان عبور را طنین‌انداز می‌کند
صدا نزدیک‌تر می‌شود؛ سنگینی‌اش گوشم را آزرده است؛ به اتاقم پناه می‌برم
پشت پنجره امن‌ترین افق‌ دنیا است
دوست دارم در چشمان زیبایی خیره شوم
خورشید برایم زیبا نیست
جاذبه مهتاب کلمات را در ذهنم می‌رقصاند:
زیبا، نقره‌گون، دلربا ...
من به دیدن قرص ماه مجنون می‌شوم
خط اتصال خیال من و ماه را جز تکه‌ ابری بی‌خبر از قصه‌یمان نمی‌تواند بگسلد
ماه محبوبه من است
سیری‌ناپذیری دیدگانم
خرده مگیرید؛ آری
من ماه را می‌ستایم

۰۴فروردين



درد می‌کشم اما بیهوده
زجر می‌کشم اما بی‌دلیل
پای ناموس جان می‌دهند و ما جان را به بی‌غیرتی می‌کشیم
سخن از طلب‌کردن است؛ آنها در طلب چیزی ورای این دنیایند و ما دنبال چیزی پست‌تر از بی‌ارزش‌ترین‌ها
افسوس خوردن جز نقاب روشنفکری ما نیست؛ عمری با این نقاب‌ها ذره ذره آبرو جمع کرده‌ایم و کاسه را با ترس و لرز نگاه داشته‌ایم تا نریزد؛ تا نریزد این ماحصل ظاهرفریبی‌ها و دلخوشی ما برای آن دنیا
مبادا شمارش دانه‌های تسبیح از یادمان برود؛ مبادا خم و راست شدن‌هایمان را فراموش کنند؛ مبادا آب چشمان خسته را به اشک خلوص نپندارند
بر تأسف خوردن خویش نیز تأسف می‌خورم
سرزندگی حقشان بود و زندگی و جوانی نصیبشان اما حق دیگران را بالاتر از حق خود دیدند
هنوز هم شهیدمسلکان بسیارند و رهروانشان شاید در گمنامی به سر برند اما شمع خود را در این طوفان‌های هولناک حفظ کرده‌اند
سر در گریبان خود فرو برده‌ام؛ پس ما چه؟ از این به بعد زندگی خواهیم کرد یا بازهم جسدوار می‌رویم؟

۲۹اسفند



امسال با دلی رنج‌کشیده روزگار را نو می‌کنیم
امسال هفت‌سین‌ها رنگ‌باخته ماتم‌اند
سرخی‌ ماهی‌های هفت سین سر از زخم‌های کهنه باز می‌کنند
طعم زبان‌گز سرکه و سماق، حلاوت سمنو و سنجد، همه طعم‌ها تلخ شده‌اند
صدای انباشتگی سکه‌ها گویی صدای میخی خون‌آلوده است بر درهای کوبیده
سپیدی سرد سیر، غربت و تنهایی را به یاد می‌آورد؛ ایستادگی شاه مردانگی و استقامت، با جگری پاره پاره
امّا سبزه‌ها حرف دیگری دارند:
نوروز آغازی است بر شکفتن، رشد و رویش، تعالی و تلاش، پس از زمستانی سرد و طاقت‌فرسا، نویدی است بر آینده‌ای سبز. مادرمان سرآغاز آفرینش است و بهانه خلقت آن و فرزندشان سرانجام انتظار؛ بهاری فاطمی شاید سالی را بسازد مهدوی پس شمع امید را در کنج سیاه‌پوش قلبمان، شعله‌ور نگاه می‌داریم.

۲۶اسفند



در بندگی‌ات غرقم کن
دست و پا نخواهم زد
من نفَس را به هوای نفس نخواهم خواست و
فرصت را به رخصت گناه
می‌خواهم لحظه زندگی‌ام را
فارغ از هوایی که نفس بدان محتاج است، به پایان برم

۱۶اسفند



میلاد عمه سادات خجسته باد، زین اب، نه تنها زینت پدر بلکه پرستار پنج ساله مادر
مبهوتم به مردانگی شیرزن هاشمی، ایستاده‌ای استوار از برای ولایت، اسطوره‌ جلوه‌گر عفّت و پاکدامنی، حافظِ از جان گذشته زنجیره بلورین امامت ...
من از سیادت بی‌نصیبم امّا دلم عمه‌ای چون شما را می‌خواهد
عمه‌‌جان! غمدیدگان عالم به دامان شما توسل می‌جویند ای پناه اسیران؛ ملائکه آسمان از صبر شما به شگفت آمده‌اند، من چگونه انگشت حیرت بر دهان ننهم که طفلان را غرقه در بازی‌های کودکانه می‌دانستم در حالی که می‌بینم تلألو جود و کرم در دختری پنج ساله است ؛ می‌خواهم به من هم بیاموزید که چه می‌شود مهمان‌نوازیتان بر دلی گرسنه پیشی می‌گیرد
عمه‌جان! این را خوب فهمیده‌ام که درخشش خاندان رسالت مرد و زن نمی‌شناسد؛ بی‌آنکه آموزگاری داشته باشید، جانان تشنه را سیراب می‌کنید از معرفتی لدنی؛ چه ‌کسی باور می‌کند راوی خطبه بلند فدک، دختری شش ساله بوده باشد، ای خردمند پرده‌نشینان رسالت!
امام عشق (ع) را تقاضای دعای خواهر است به نمازهای شب
عمه‌جان من هم دعا می‌خواهم، شفاعت می‌خواهم
آنقدر به گِردتان عمه عمه می‌کنم؛ آنقدر ملتمسانه نگاهتان می‌کنم؛ آنقدر خودم را شیرین می‌کنم تا مرا نیز شفیع باشید
عمه‌جان! عمه‌جان! شیرینی میلادتان یادتان نرود؛ بچه‌ها چشم انتظارند؛ چه می‌شود کرد، بچه‌اند دیگر، می‌خواهند از دست عمه‌یشان هدیه‌ای بگیرند؛ هدیه از دست عمه دلچسب است؛ لطف دیگری دارد :)

۱۳اسفند



چند صباحی است که خواب‌هایم دلرباترند
تفاوتشان ناچیز است:
یا تو در آنی، یا نشانی از تو در آن است
تعبیر خواب را از بر کرده‌ام
چقدر ساده تعبیر می‌کنند این همه پیچیدگی را، زندگی‌ را، آشفتگی را
تنها با دو کلمه: عاشق شده‌ای

۱۳اسفند



در نماز عشقت شانه‌هایم لرزشگاه هق هق‌ام شد
آه، بازهم باید دوباره بخوانم ....

۱۳اسفند



حسین جانم ز جا برخیز، شیرزنان خیمه‌ات دیدن تو را طلب می‌کنند، چگونه به آنان بگویم پیکرت سر ندارد ...
می‌خواهند یادگاری از تو داشته باشند، چگونه به آنان بگویم فرزند فاطمه (س) دیگر چیزی برای یادگاری ندارد ...
پیکر بی کفنت را چگونه به خاک بسپارند؛ بگویم این همه زخم تیر و شمشیر به کدامین گناه ناکرده بوده ...
حسین جانم برخیز، اهل بیتت مردشان را می‌خواهند، چگونه به آنان بگویم غیرت را به گودال قتلگاه سر بریده‌اند ...
حسین جان چگونه بگویم آن سر مبارک توست که بر نیزه کرده‌اند ...
بگویم محاسنت را با چه خضاب کرده‌ای که این چنین سرخ‌اند ...
خواهرت چگونه این غربت را تاب می‌آورد، این داغ را کدامین شانه توان به دوش کشیدن بود ...
این شب چقدر طولانی است ...
حسین جان رقیه‌ات بابا ندارد، به او می‌گویم پدرت را هم یتیم کرده بودند،‌ این کوفیان وفا ندارند ولی می‌دانم این نیز دردش را تسکین نخواهد داد ...
وای بر این امت نامسلمان، با کدامین آب این لکه ننگ را از دامان خویش می‌شویند، چگونه و با چه چشمی به روی رسول خدا (ص) خواهند نگریست ...

آه حسین مظلومم، آه زینب غریبم

۱۳اسفند



ای حسین جان! ای امام مظلوم!
ای تشنه هدایت بندگان! آری، تو نمی‌توانی جز سبط پیامبر رحمت (ص) باشی؛ به بهایی چنین گران مسیر حق را به عالمیان نمایاندی؛ شیعه هنوز داغدار توست، دل‌سوخته مظلومیت تو و خاندان تو، آری، تو نمی‌توانی کسی جز حسین فاطمه (س) باشی، پسر پاره تن پیامبر (ص)،‌ فرزند بنت پهلو شکسته نبی (ص)؛ چه مردانه ایستادی و تسلیم خواست پروردگارت شدی، ای ناب‌ترین معنای اسلام، سپاهی در آسمان منتظر امر تو بودند ولی تو ... ، آری، به یقین تو پسر شیرمرد عربی، فرزند حیدر کرّار، وارث برحق زخم خورده جهالت؛ ندای هل من ناصرت را به عرش بالا هم شنیدند، کدامین متاع دنیا کورشان کرده بود که دعوتت را به اعلاترین درجات بهشت لبیک نگفتند.
خداوند لعنتشان کند این پست‌فطرتان نامردم را، این حق نشناسان غوطه‌ور در رذالت و خباثت را که بر گلویی که پیامبر (ص) بر آن بوسه زده بود، خنجر نهادند.
حسین جان، امام من، مولای من، جانم به فدایت؛ به خدا دل به این خاک نبسته‌ام، زبانم را نیالوده‌ام تا به ندایت لبیک گویم، چشمانم را حفظ کرده‌ام تا زیر قدم‌های تو گذارم و قلبم را به وعده نگه داشته‌ام تا به دیدن رخسار تو از سینه برکَنَد؛ می‌خواهم به آنان نشان دهم که جان به فدای امام بودن یعنی چه، انسانیت و مسلمان بودن یعنی چه، حرمت پسر علی و فاطمه را نگاه‌داشتن یعنی چه، آتش گرفتن به ناراحتی پیامبر (ص) یعنی چه ...
می‌شود، پروردگارا آیا می‌شود آرزویم را برآوری؟