منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۱۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۹اسفند



در خوشی‌ها حزن و اندوه نابجاست
بنت خاتم  فارغ  از این  ادعاست

مادرت  پهلو  شکستند  یا  حسین
بوی یاس هفت‌سین پس از کجاست

۲۹اسفند



امسال با دلی رنج‌کشیده روزگار را نو می‌کنیم
امسال هفت‌سین‌ها رنگ‌باخته ماتم‌اند
سرخی‌ ماهی‌های هفت سین سر از زخم‌های کهنه باز می‌کنند
طعم زبان‌گز سرکه و سماق، حلاوت سمنو و سنجد، همه طعم‌ها تلخ شده‌اند
صدای انباشتگی سکه‌ها گویی صدای میخی خون‌آلوده است بر درهای کوبیده
سپیدی سرد سیر، غربت و تنهایی را به یاد می‌آورد؛ ایستادگی شاه مردانگی و استقامت، با جگری پاره پاره
امّا سبزه‌ها حرف دیگری دارند:
نوروز آغازی است بر شکفتن، رشد و رویش، تعالی و تلاش، پس از زمستانی سرد و طاقت‌فرسا، نویدی است بر آینده‌ای سبز. مادرمان سرآغاز آفرینش است و بهانه خلقت آن و فرزندشان سرانجام انتظار؛ بهاری فاطمی شاید سالی را بسازد مهدوی پس شمع امید را در کنج سیاه‌پوش قلبمان، شعله‌ور نگاه می‌داریم.

۲۶اسفند



در بندگی‌ات غرقم کن
دست و پا نخواهم زد
من نفَس را به هوای نفس نخواهم خواست و
فرصت را به رخصت گناه
می‌خواهم لحظه زندگی‌ام را
فارغ از هوایی که نفس بدان محتاج است، به پایان برم

۱۸اسفند



به دلم عهد بکردم که ز عشق دم مزنم
ببرم من سر این لَغ که چه پیمان‌شکن است

من به مجنون بدهم حق که بدین عشرت عشق
نتوان صبر بکردن که چه افسون‌فکن است

تو ز راز دل من هیچ نفهمی مگر آن
که به یک دم نشود بلکه هزاران سخن است

لغت از بهر بیانش خجل از تقصیر است
به دلت عطر بباید که چو مشک ختن است

به یقین تحفه رب است که بر این شور گزاف
به هزار شعر سرایند و چو گنجی کهن است

ای خدا شکر که دانم ز سر رأفت و رحم
این چنین درّ گرانی به دل همچو من است

۱۸اسفند

نقیضه‌سرایی بر یکی از غزل‌های مشهور حافظ که با این بیت شروع میشه:     

ما ز یاران چشم یاری داشتیم        خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم




ما به فیسبوک اعتمادی داشتیم
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم

تا که لیست دوستان کی پر شود
حالیا رفتیم و لینک میذاشتیم

گفت و گو بر ظلم آمریکا نبود
ور نه حالا ماجراها داشتیم

شیوه صحبت فریب دوست بود
ما خطا کردیم و عشق انگاشتیم

گنجه عکست نه خود شد دلفروز
ما تب لذت بر او بگماشتیم

بوسه‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب عفت فرو بگذاشتیم

گفت تو خود دادی به ما دل عاجزا
ما محصل بر کسی نگماشتیم

۱۷اسفند




ای که از دست رفته‌ای بر مهر یار
چون به سختی‌ها رسی، طاقت بیار

عاشقی چون چاه کنعان است، رفیق
جز به یوغ بردگی نتوان فرار

ابتدای شاهی‌ات این بردگی است
پس دو بال عاشقی را خوش بدار

۱۶اسفند



میلاد عمه سادات خجسته باد، زین اب، نه تنها زینت پدر بلکه پرستار پنج ساله مادر
مبهوتم به مردانگی شیرزن هاشمی، ایستاده‌ای استوار از برای ولایت، اسطوره‌ جلوه‌گر عفّت و پاکدامنی، حافظِ از جان گذشته زنجیره بلورین امامت ...
من از سیادت بی‌نصیبم امّا دلم عمه‌ای چون شما را می‌خواهد
عمه‌‌جان! غمدیدگان عالم به دامان شما توسل می‌جویند ای پناه اسیران؛ ملائکه آسمان از صبر شما به شگفت آمده‌اند، من چگونه انگشت حیرت بر دهان ننهم که طفلان را غرقه در بازی‌های کودکانه می‌دانستم در حالی که می‌بینم تلألو جود و کرم در دختری پنج ساله است ؛ می‌خواهم به من هم بیاموزید که چه می‌شود مهمان‌نوازیتان بر دلی گرسنه پیشی می‌گیرد
عمه‌جان! این را خوب فهمیده‌ام که درخشش خاندان رسالت مرد و زن نمی‌شناسد؛ بی‌آنکه آموزگاری داشته باشید، جانان تشنه را سیراب می‌کنید از معرفتی لدنی؛ چه ‌کسی باور می‌کند راوی خطبه بلند فدک، دختری شش ساله بوده باشد، ای خردمند پرده‌نشینان رسالت!
امام عشق (ع) را تقاضای دعای خواهر است به نمازهای شب
عمه‌جان من هم دعا می‌خواهم، شفاعت می‌خواهم
آنقدر به گِردتان عمه عمه می‌کنم؛ آنقدر ملتمسانه نگاهتان می‌کنم؛ آنقدر خودم را شیرین می‌کنم تا مرا نیز شفیع باشید
عمه‌جان! عمه‌جان! شیرینی میلادتان یادتان نرود؛ بچه‌ها چشم انتظارند؛ چه می‌شود کرد، بچه‌اند دیگر، می‌خواهند از دست عمه‌یشان هدیه‌ای بگیرند؛ هدیه از دست عمه دلچسب است؛ لطف دیگری دارد :)

۱۵اسفند


ای دل ز تپش بگذر و بگذار بمیرم
من طاقت دوری ز رخ یار ندارم

گویند که درگاه جهان در گروی اوست
باید نظری در گذرم توشه برآرم

۱۳اسفند



گاهی چه بهتر است به دل اقتدا کنیم
مُلک آسمان طلب کرده و زمین را رها کنیم

گاهی نیاز به آزمودن دوباره است
باید که در آن وقت جان را فدا کنیم

۱۳اسفند



چند صباحی است که خواب‌هایم دلرباترند
تفاوتشان ناچیز است:
یا تو در آنی، یا نشانی از تو در آن است
تعبیر خواب را از بر کرده‌ام
چقدر ساده تعبیر می‌کنند این همه پیچیدگی را، زندگی‌ را، آشفتگی را
تنها با دو کلمه: عاشق شده‌ای