منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۱۰ مطلب با موضوع «اشعار :: اخلاق» ثبت شده است

۱۵آبان

در پیروی از نفس همه دست به دستیم
یک عدّه‌ی مجرم که به توجیه نشستیم

چون کوزه‌گری بد که کند شرم ز محصول
هر آن چه که شد بر سر ابلیس شکستیم

مسعود نصرتی (نوین)

۲۲آبان

زردی خیس خزان است تو را می بینم
وقت افتادن آن برگ تو را می بینم

هر چقدر میل به اوج بال و پرم را افزود
بر سر کنگره‌ی ارگ تو را می بینم

آن قدر با من بیهوده انیسی حتی
در پس آینه ای مرگ تو را می بینم


۱۹مهر

شاکی ز چه گردیم، ز رسوایی تقصیر
ای روح زمین خورده، گنه نیست به تقدیر

شب را به سحر در بر غفلت گذراندی
این خواب ندارد دگر از آینه تعبیر

چشمی که بدان اشک مسیحایی شب نیست
مرگی چه حزین را بنگارد دل تصویر

رستم به غرور آمد و سهراب بشد خاک
تاوان خروشیدن مستانه تحقیر

گامی به سر نفس گذار رو به تعالی
خوش هجرت خود را مینداز به تأخیر

۱۱مهر



به قربانگه برم دلبستگی را
تمامش می‌کنم بیچارگی را

بر این آغاز، کردم خنجرم تیز
به اوجش می‌رسانم بندگی را

من از نجوای شیطان ناله دارم
نصیبم می‌کند بیهودگی را

ولی دشمن‌تر از او نفس دژخیم
دلا کج رفته‌ای دلدادگی را

در آن محفل که باید می‌نشستی
روا دانسته‌ای بیگانگی را

بهاری را خزان نامیده‌ای دل
به دامن می‌کشی آلودگی را

طلوعی کرده‌ای از سمت مغرب
غروبش می‌کنم وارونگی را

۰۸شهریور



یک بار دگر هم تو شدی فخر و سعادت
یک بار دگر من شده‌ام اشک و حسادت

یک بار دگر نهی ز منکر کنی و من
یک بار دگر هم بشوم مایه‌ی عبرت

یک بار دگر نُقل به مجلس تویی و من
یک بار دگر نَقل شوم محض اهانت

یک بار دگر نور کماکان به سر توست
از نور تو این سایه شود شخص زیادت

یک بار شده غیر خودت را تو ببینی؟!
اینجاست همین گوشه همین مور نگون‌بخت

با این که چشیدم ز لبت طعم حقارت
پندی‌ست که گویم به تو از باب رفاقت

در اوج فلک چون که به خورشید رسیدی  
برگرد! غرور جایگهی‌ست مهد حماقت

۲۱تیر



عمر بی‌حاصل یقینم می‌زدود
در دلم دیوار شکّی شد بنا

سهم من از بخشش روزی چه شد؟
من که روزان و شبان گویم خدا

نان جو تقدیر من شد از بهشت
پس چرا دستی برآرم بر دعا؟

بر خیالاتم زمانه می‌گذشت
تا عباداتم بشد کم کم قضا

مدّتی را در جهنم بودم و
شاکی از آنچه که می‌خواندم جفا

تا که روزی آیه‌ای آمد به گوش
راز سختی‌های من شد برملا

عدل و انصاف خدا پاینده است
 لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى*



* بخشی از آیه 39 سوره نجم
۱۲تیر



ای پیر ز برنایی رخسار مکنم عیب
در عهد شباب طاقت تغییر فزون است

عمری چو گذر کرده و عادت شده خویت
در ترک معاصی تن رنجور زبون است

پندم بده، اکسیر تجارب به کفم ریز
این سمع و بصر تشنه‌ی پرمایه فنون است

آی و مددی کن که جهان می‌شود آباد
نیروی من و تجربه‌ات کُن فَیکون است

۰۲ارديبهشت



در طینت خود میل وزان می‌بینم
یک گرگ فروخفته به جان می‌بینم

لیک از کرم و حکمت آن صورتگر
من گوهر عشق وجه ضمان می‌بینم

۱۷فروردين



دست خود رو به خدا کن؛ ز خلایق بگذر
مدد از غیر خودش جز به دو صد منّت نیست

راز دل فاش بکردن گرچه از باب نیاز
پیش این پرده‌دران جز سبب خفّت نیست

من و او خوب بدانیم که بباید جبران
ورنه از دوست رسد هر چه به جز محنت نیست

۱۳اسفند



گاهی چه بهتر است به دل اقتدا کنیم
مُلک آسمان طلب کرده و زمین را رها کنیم

گاهی نیاز به آزمودن دوباره است
باید که در آن وقت جان را فدا کنیم