منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۸مهر

در قیاس روی تو ماه جهان را هیچ نیست
سوز پاییزی در آن آغوش گرما هیچ نیست

شعر تر گفتن ارادت‌های من باشد به تو
ورنه می‌دانم برایت شعر زیبا هیچ نیست

بارش برگ از دل پر درد باد حاصل شود
چون که می‌داند بدون عطر لعیا هیچ نیست

من به دل یک محفل آیینه برپا کرده‌‌ام
گرچه در این محفل از روی فریبا هیچ نیست

شایدم آیی شبی من را بری تا ناکجا
این دل بیچاره را اینجا و آنجا هیچ نیست

بی‌جهت از عشق من دوری نکن تا آخرش
قبر من گوید به تو با اشک و غوغا «هیچ نیست»


۲۵مهر

می‌توانم قطره‌ای باشم ز اشک دیده‌ات
تکه برگی بر سر شاخی ز غم خشکیده‌ات

می‌توانم در هجوم سایه‌های سرد یأس
قلعه‌ای باشم برای قلب خنجر خورده‌ات

می‌توانم هیزمی باشم برای شعله‌ای
مرهمی بر دست از دست فریب رنجیده‌ات

می‌توانی چون نسیمی بید مجنون را به رقص
وابداری بهر درمان دل افسرده‌ات

می‌توانی خاطری باشی که در وقت دعا
یادم آید گرمی آغوش عطر آکنده‌ات

می‌شود در گیر و دار هجمه‌های زندگی
خانه‌ای از نو بسازیم بر غم پوسیده‌ات

می‌شود کل جهان را بین خود قسمت کنیم
مهر تو از آن من، باقی فدای دیده‌ات

۲۴مهر

باید بگویم تا غمم پایان بگیرد
شاید که قدری زندگی آسان بگیرد

حتّی نهنگ از آبی بی‌حد فراری است
گاهی سراغ از خارج زندان بگیرد

بودن در این دنیا که تنهایی و تنها
زهر است و شادی از دل انسان بگیرد

تکرار غم بیهوده می‌سازد دوا را
امّا به آسانی به چشم باران بگیرد

این طبع خاموشم به لب‌های تو بند است
باید بیایی تا که شعری جان بگیرد


۱۹مهر

شاکی ز چه گردیم، ز رسوایی تقصیر
ای روح زمین خورده، گنه نیست به تقدیر

شب را به سحر در بر غفلت گذراندی
این خواب ندارد دگر از آینه تعبیر

چشمی که بدان اشک مسیحایی شب نیست
مرگی چه حزین را بنگارد دل تصویر

رستم به غرور آمد و سهراب بشد خاک
تاوان خروشیدن مستانه تحقیر

گامی به سر نفس گذار رو به تعالی
خوش هجرت خود را مینداز به تأخیر

۱۱مهر



به قربانگه برم دلبستگی را
تمامش می‌کنم بیچارگی را

بر این آغاز، کردم خنجرم تیز
به اوجش می‌رسانم بندگی را

من از نجوای شیطان ناله دارم
نصیبم می‌کند بیهودگی را

ولی دشمن‌تر از او نفس دژخیم
دلا کج رفته‌ای دلدادگی را

در آن محفل که باید می‌نشستی
روا دانسته‌ای بیگانگی را

بهاری را خزان نامیده‌ای دل
به دامن می‌کشی آلودگی را

طلوعی کرده‌ای از سمت مغرب
غروبش می‌کنم وارونگی را

۱۱مهر



هر روز مرا دیده‌ای و میل خزانی
تا کی به چنین عشق تو دائم نگرانی

آوای غریبی که به محراب دل افتاد
خواهی بکشی یا که به لب‌ها برسانی

سیبی است که بر شاخ درختی شده شیرین
خشکیده شود گر تو به چیدن نتوانی

در سایه این صبر به یخ گشته مبدّل
در سوز بمیرد چو تو نوری نفشانی

در کنج قفس ناله پرواز کند تا
آن روز بیایی و تو او را برهانی