منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۰تیر



دین و دل را می‌دهم، جانا تو کامم می‌دهی؟
ذرّه ذرّه با نوازش التیامم می‌دهی؟

بر لبانم بوسه‌ات شیرین‌ترین طعم‌هاست
عاشقی از بر کنم، بوسه مدامم می‌دهی؟

رسم کوی دلبران را گنجوی یادم بداد
کاسه‌ام را بشکنی، لیلی سلامم می‌دهی؟

شرح دردم شعله‌ی خورشید دنیا برفروخت
چون دلت آتش گرفت با دود پیامم می‌دهی؟

یا که می‌آیی برم با تاری از گیسوی خود
میلم افزون کرده و سودای دامم می‌دهی؟

چندی از فکر نبودت میگساری شد قضا
بر ادای واجبم، ساقی دو جامم می‌دهی؟

دیگران عطر تن محبوب خود بشنیده‌اند
تا چه وقت با ناز چشمک فکر خامم می‌دهی؟

لرزم از آن دم که گویی دلبری دیگر گزین
عاقبت ویران شوم یا که دوامم می‌دهی؟

۲۱تیر



عمر بی‌حاصل یقینم می‌زدود
در دلم دیوار شکّی شد بنا

سهم من از بخشش روزی چه شد؟
من که روزان و شبان گویم خدا

نان جو تقدیر من شد از بهشت
پس چرا دستی برآرم بر دعا؟

بر خیالاتم زمانه می‌گذشت
تا عباداتم بشد کم کم قضا

مدّتی را در جهنم بودم و
شاکی از آنچه که می‌خواندم جفا

تا که روزی آیه‌ای آمد به گوش
راز سختی‌های من شد برملا

عدل و انصاف خدا پاینده است
 لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى*



* بخشی از آیه 39 سوره نجم
۱۶تیر



گاه از سر دلتنگی‌ام این دل خرافی می‌شود
شانه برای دست من باری اضافی می‌شود*

در آسمان می‌گردم و این گشتنم، مه روی من
با قبله‌ی رخسار تو شیرین طوافی می‌شود

پلکم شبی سنگین شد و بی‌ دغدغه خوابش گرفت
جرمی که آن دم کرده‌ام دارد تلافی می‌شود

گاهی حسادت می‌کنم بر خطّ بین اشک و چشم
این خط میان من وَ تو دارد شکافی می شود

بازآ که هر چه گفته‌ام حتی همان که دل سرود
چون مایه وصلت نشد شعر گزافی می‌شود



* افتادن شانه از دست را نشانه آمدن مهمان می‌دانند.
۱۵تیر



تو که رفتی جوانی هم بشد طِی
بهارم گم شده بعد از همان دِی

مرا ول کرده بودی در جنونم
که من همدم شوم با تکّه‌ای نِی!؟

مگر حرف بدی بود صرفه‌جویی؟!
چرا می‌خواهی از من سستی پِی؟

مرا با دسته چک کردی برابر
ندارد ارزشی بیشتر ز یک شی

تو که راضی به تشویش من هستی
قبول است جشن پرخرج، تو بگو کِی؟

۱۳تیر



دل‌تنگش شده‌ام!
کنج خلوت یک اتاق
تکیه به دیوار
شروع که می‌شد، پایانی نداشت مگر آنکه خودش بخواهد
حرف‌هایش را در سکوت می‌زد
خیالم را پرواز می‌داد
تنها من و او
دلبسته‌تر از دو دوست
سال‌هاست ...
سال‌هاست طعم خوش لحظات با او بودن را فراموش کرده‌ام
گذشته‌ای پر از وجودش و حالی پر از نبودنش
کاش گذشته را در حال زنده می‌کردم
کاش دوباره بر او چشم می‌دوختم
نگاهم خسته است
از دیدن آن‌هایی که می‌خواهند جایش را پر کنند
افکارم بغض کرده‌اند
می‌خواهم بازهم مرا با خود ببرد
ببرد به بلندترین جایی که گام‌های بشر از فتح آن عاجز است
جایی فراتر از دل‌مشغولی‌های زندگی
ساعتی، دقیقه‌ای و یا حتی لحظه‌ای ...
دلتنگش شده‌ام!
بدجور دلتنگش شده‌ام!

۱۲تیر



ای پیر ز برنایی رخسار مکنم عیب
در عهد شباب طاقت تغییر فزون است

عمری چو گذر کرده و عادت شده خویت
در ترک معاصی تن رنجور زبون است

پندم بده، اکسیر تجارب به کفم ریز
این سمع و بصر تشنه‌ی پرمایه فنون است

آی و مددی کن که جهان می‌شود آباد
نیروی من و تجربه‌ات کُن فَیکون است

۰۲تیر



آن گونه ندوز چشم که من مأمورم
من به تفتیش عقاید همه جا مشهورم

راستش را تو بگو دل به چه کس باخته‌ای
این نه زردی مرض بود که ز حیلت دورم

داغ عشقی که تو از دیدن آن نالانی
من ز دوران جوانی به تبش رنجورم

گر تو در اول راه از سخنش واماندی
من به عمری ز لب سرخ فسون مسحورم

آن همه زلف سیاه در دل خود تاباندی
من به بوی ختن زلف سیاه مخمورم

ای فرود آمده از قامت رعنای به قبر
من به قد قامت خویش در بر او مسرورم

از نشان دل و دلبر سخنی هیچ مپرس
شرح دلدار چو بگویم که به لب ممهورم