منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۵۵ مطلب با موضوع «اشعار» ثبت شده است

۲۳دی

گردن بزن ای دوست دلم را، که تسلاست
من هر چه کشیدم همه از این دل شیداست


در شهر کسی با من میخواره عجین نیست
بیچارگی روح من از دور هویداست


مطرود ز یاد همه، آواره‌ی هر کوی
این وضع غم‌انگیز همان آخر دنیاست


با هر که نشستیم به پیمانه برون ریخت
این کشتی پوسیده غمش بیش ز این‌هاست


آه از گذر عمر که هر صبح به هر صبح
تنها هنرش زخم نوینی به دل ماست


شاعر:
مسعود نصرتی (نوین)

۱۲آذر

در حسرت موعود زمان بوده و هستیم
هر جمعه که شد باز همان بوده و هستیم

دعوت کند از هر که شود همره معراج
افسوس که ما بار گران بوده و هستیم


مسعود نصرتی (نوین)

۱۲آذر

دلم تنهاتر از تنهاست در این ایّام طوفانی
خودت از هر کسی بهتر دلیلش را که می‌دانی

لبانم را به یک بوسه به هم می‌دوزی و ای کاش ...
تو تنها همدمی هستی که از صحبت گریزانی

مسعود نصرتی (نوین)

۱۵آبان

در پیروی از نفس همه دست به دستیم
یک عدّه‌ی مجرم که به توجیه نشستیم

چون کوزه‌گری بد که کند شرم ز محصول
هر آن چه که شد بر سر ابلیس شکستیم

مسعود نصرتی (نوین)

۱۴مهر

خسته شدن از این غزل‌های ناتمام جا مانده در یادداشت‌هام، باعث شد که خودم رو مجبور به سرودن یک غزل کامل کنم، هر چند پر از عیب و اشکال:

یک گره از روسری‌ات کم کنی
کل جهان را همه ماتم کنی

یا که مرا باز به عمق خطر
معرکه‌سازی، پی مرهم کنی

سیل رقیبان مرا فوج فوج
بخت مرا دشمن عالم کنی

تا که به جنگی شده سنگین به من
پشت مرا بیش ز این خم کنی

چشم‌چران‌های لعین، غرق ذوق
چشم مرا لایق شبنم کنی

بیشتر از این به تو امید بود
کاش به من لطف دمادم کنی

آهوی زیبای من، ای نازنین
غرق سکوتم نکند رم کنی

در تب و تابم که مرا با سخن
حدِاقل مَحرم یک غم کنی

قصه دلدادگی‌ام را به تو
عدل نباشد ز دلت کم کنی

مسعود نصرتی (نوین)

۰۸مرداد

آه سردی مانده در یک حسرت طولانی ام
ناامید از آشنایان، برده ای کنعانی ام

کاروان هر جا رسد قصد فروشم می کند
من چه کردم کاین چنین مستوجب حیرانی ام!؟

هر که را دیدم به فکر سرنوشت خویش بود
من در این غربتکده آماج صد ویرانی ام

عشق را باید که در باور بگنجانم ولی
یادگار زخم های کهنه ی پنهانی ام

زخم هایی کز نگاهی بی وفا آمد پدید
تا ابد خون می چکاند از دل بارانی ام

عاشقی را خط زنید از دفتر اشعار من
من دگر یک درددل از سینه ای توفانی ام

مسعود نصرتی (نوین)

۱۲تیر


مَلَکی آمد و شد مدّعی جان، خوش باش!
تو که رفتی شده این مرگ چه آسان، خوش باش!

لحظه‌ی سوختنم کس که به دادم نرسید
قطره‌ی اشک من اکنون شده باران، خوش باش!

همه‌ی «ما» شدن زندگی‌ام از کف رفت
منِ «او» بوده به زعم تو شد «ایشان»، خوش باش!

منِ نادان که چه بیهوده به تو دل بستم
بعدِ عمری بشوی ناقض پیمان!؟ خوش باش!

...

باشد این‌قدر اگر رنجش من می‌خواهی
تو و این همهمه‌ی سیل رقیبان، خوش باش!


مسعود نصرتی (نوین)

۲۲خرداد

دیری‌ست نگاهت به دل من زده پیوند
ای درخور تو مُلک بخارا و سمرقند

گیسو مفشان چون که به یغما ببرندش
هر کس که بر این شمسِ کهن سایه بیافکند

فتوای مشایخ همه تبدیل یقین شد
آن لحظه که خوردند به لب‌های تو سوگند

در فلسفه‌ی خلقت عالَم شده تثبیت
سخت است که از قامت رعنای تو دل کند

یک نظم نوین آر که شهری شده آشوب
کس نیست کند صید پریشان تو در بند


مسعود نصرتی (نوین)


ویرایش شده

برای بهتر شدن شعرم و به کمک برخی دوستان گرامی، تغییرات کوچکی در نسخه اولیه ی آن دادم


۱۲خرداد

عزیزِ جان بیا و دلبری کن
برایم بی‌عصا پیغمبری کن

تو که شعر مرا آتش کشیدی
بیا و گویشم را هم دری کن

ببین عشق مرا این‌گونه خالص
بچش یک بوسه، بعدش داوری کن

شنیدی عاشق از رونق بیافتد؟!
تو در بندش بگیر و زرگری کن

سکوت خانه محتاج نگاه است
به یک آری بیا و سروری کن


مسعود نصرتی (نوین)

۰۷خرداد

ای کاش به آمال کهن جامه بپوشم
در راهِ به در کردنِ عشاق تو کوشم

رخصت بدهی در همه بازار بگویم
من نیز به رخسار تو آیینه‌فروشم


مسعود نصرتی (نوین)