منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انتظار» ثبت شده است

۱۲آذر

در حسرت موعود زمان بوده و هستیم
هر جمعه که شد باز همان بوده و هستیم

دعوت کند از هر که شود همره معراج
افسوس که ما بار گران بوده و هستیم


مسعود نصرتی (نوین)

۱۱مهر



هر روز مرا دیده‌ای و میل خزانی
تا کی به چنین عشق تو دائم نگرانی

آوای غریبی که به محراب دل افتاد
خواهی بکشی یا که به لب‌ها برسانی

سیبی است که بر شاخ درختی شده شیرین
خشکیده شود گر تو به چیدن نتوانی

در سایه این صبر به یخ گشته مبدّل
در سوز بمیرد چو تو نوری نفشانی

در کنج قفس ناله پرواز کند تا
آن روز بیایی و تو او را برهانی

۰۸ارديبهشت



زندگی دیدن و شیدا شدن است
در میان گذر سلسله ثانیه‌ها
که امان بر کس و نا کس ندهند
پی خود گشتن و پیدا شدن است
فرصت بودن ما
که چو سرمایه ماست
چه فنا گشته و یا
چه به یغما ببرند
همه‌اش خسران است
پس چرا نیکی را
نکنیم پخش بر این عرصه سبز دنیا
که نشیند بر بار
که ثمرها دارد
شاید آن یار بیاید که دلم غم دارد
تا به دل گویم باز
که من آن شمس جهان
معنی مطلق عصمت به زمان را
نشانت دادم
چه کسان آمده و نیست شدند
چه بسا صحنه‌گر قصه ابلیس شدند
که از آنها اثری نیست به جا
من نخواهم این را
ای امیر دلها
بر دلم راه گشا
و به چشمان ترم نور افزا
و به عقل، فهمش را
که مرا خوشبختی
از خدمت به شاه زمان نیست جدا
تا بدان روز حساب
چون بد و خوب عمل را
نمایان سازند
به ازای کِبر این سودا
نکنندم رسوا
و نگردم خجل از پاره تن
و ثمینه گوهر ختم نبوت
زهرا
سلام الله علیها و ابیها

۲۹اسفند



امسال با دلی رنج‌کشیده روزگار را نو می‌کنیم
امسال هفت‌سین‌ها رنگ‌باخته ماتم‌اند
سرخی‌ ماهی‌های هفت سین سر از زخم‌های کهنه باز می‌کنند
طعم زبان‌گز سرکه و سماق، حلاوت سمنو و سنجد، همه طعم‌ها تلخ شده‌اند
صدای انباشتگی سکه‌ها گویی صدای میخی خون‌آلوده است بر درهای کوبیده
سپیدی سرد سیر، غربت و تنهایی را به یاد می‌آورد؛ ایستادگی شاه مردانگی و استقامت، با جگری پاره پاره
امّا سبزه‌ها حرف دیگری دارند:
نوروز آغازی است بر شکفتن، رشد و رویش، تعالی و تلاش، پس از زمستانی سرد و طاقت‌فرسا، نویدی است بر آینده‌ای سبز. مادرمان سرآغاز آفرینش است و بهانه خلقت آن و فرزندشان سرانجام انتظار؛ بهاری فاطمی شاید سالی را بسازد مهدوی پس شمع امید را در کنج سیاه‌پوش قلبمان، شعله‌ور نگاه می‌داریم.

۱۵اسفند


ای دل ز تپش بگذر و بگذار بمیرم
من طاقت دوری ز رخ یار ندارم

گویند که درگاه جهان در گروی اوست
باید نظری در گذرم توشه برآرم

۲۳بهمن



آه زمانه غریبی است
اندوه را به نظاره می‌نشینم و
دیده را به اشک دوریت صیقل می‌دهم
پس کی می‌بری این سرباز دل تراشیده‌ات را