منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

مجموعه اشعار مسعود نصرتی (نوین)

منشور نفس

استفاده از اشعارم، با ذکر نام شاعر یا منبع آن، پسندیده‌تر و احترامی به زحمات سراینده‌ی آن‌هاست
سپاسگزارم

آخرین نظرات

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

۱۲خرداد

عزیزِ جان بیا و دلبری کن
برایم بی‌عصا پیغمبری کن

تو که شعر مرا آتش کشیدی
بیا و گویشم را هم دری کن

ببین عشق مرا این‌گونه خالص
بچش یک بوسه، بعدش داوری کن

شنیدی عاشق از رونق بیافتد؟!
تو در بندش بگیر و زرگری کن

سکوت خانه محتاج نگاه است
به یک آری بیا و سروری کن


مسعود نصرتی (نوین)

۰۷خرداد

ای کاش به آمال کهن جامه بپوشم
در راهِ به در کردنِ عشاق تو کوشم

رخصت بدهی در همه بازار بگویم
من نیز به رخسار تو آیینه‌فروشم


مسعود نصرتی (نوین)

۰۶خرداد

من تو هستم از زمانی که دلم در چنگ توست
می‌شود لطفی کنی گاهی به خود هم سر زنی


مسعود نصرتی (نوین)

۰۶خرداد

خیره در چشم غزلناک تو گشتن بهتر
چون کلامی نتوان گفت که کامل باشد


مسعود نصرتی (نوین)

۰۵خرداد

همین که عاشقم کافی‌ست دگر وصلش نمی‌خواهم
که تب کردن‌ برای او، به از گرمای آغوشش


مسعود نصرتی (نوین)

۲۷ارديبهشت

7

بگذار که زلفت به همین شیوه بماند
گویند پریشان شدنش حکمت عشق است


مسعود نصرتی (نوین)

۲۵مهر

می‌توانم قطره‌ای باشم ز اشک دیده‌ات
تکه برگی بر سر شاخی ز غم خشکیده‌ات

می‌توانم در هجوم سایه‌های سرد یأس
قلعه‌ای باشم برای قلب خنجر خورده‌ات

می‌توانم هیزمی باشم برای شعله‌ای
مرهمی بر دست از دست فریب رنجیده‌ات

می‌توانی چون نسیمی بید مجنون را به رقص
وابداری بهر درمان دل افسرده‌ات

می‌توانی خاطری باشی که در وقت دعا
یادم آید گرمی آغوش عطر آکنده‌ات

می‌شود در گیر و دار هجمه‌های زندگی
خانه‌ای از نو بسازیم بر غم پوسیده‌ات

می‌شود کل جهان را بین خود قسمت کنیم
مهر تو از آن من، باقی فدای دیده‌ات

۱۱مهر



هر روز مرا دیده‌ای و میل خزانی
تا کی به چنین عشق تو دائم نگرانی

آوای غریبی که به محراب دل افتاد
خواهی بکشی یا که به لب‌ها برسانی

سیبی است که بر شاخ درختی شده شیرین
خشکیده شود گر تو به چیدن نتوانی

در سایه این صبر به یخ گشته مبدّل
در سوز بمیرد چو تو نوری نفشانی

در کنج قفس ناله پرواز کند تا
آن روز بیایی و تو او را برهانی

۲۹شهریور



خواهم که شوم همدم غمدیده باران
آلوده به اشکی که مرا کرده غزلخوان

چون شعر غریبی که به وزنی شده ناکام
قلبم شده در لرزش چشمان تو ویران

در دامنه افتاده ز پا تا که بیایی
چون دیر رسی درّه شود صاحب این جان

درمان مرا مرگ مگر چاره بیابد
یا آنکه طبیبی که کند زلف پریشان

کافی‌ست ز انبوه بلا شعر سرودن
دیوانه نباید به جنونش کند اذعان

۲۹مرداد



یک عمر شدم در طلب عشق تو مغموم
یک عمر شدی در همه‌ی ادعیه معلوم

یک عمر به زلفت نزدی شانه مبادا
کز نظم شود دلبری زلف تو مختوم

یک عمر به هر محکمه‌ای قلب بیامد
شد عاقبت از میل به لب‌های تو محکوم

یک عمر شده بارکش درد گرانَش
این عشق شده ظلم و دلم هم شده مظلوم

من پیرو بی‌چون و چرای دل خویشم
دیگر چه نیاز است پس این عشق به مأموم؟